یاد گذشته

 

 

نمیدونم چرا امروز ناجور یاد گذشته ها کردم!که خیلی هم دور نیستن ! اما دور شدن!

دلم برای همصحبتی با بعضی افراد تنگ شده!

آروم نیستم! انگاری میخاد اتفاقی بیوفته! حس میکنم معجزه ی زندگیم داره میاد! نزدیک شده به من!

 

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
مرد خسته

سلام بر هر آنکس که با معرفتست چون تو[لبخند] خب ما آمدیم که دلتنگی برود البته خودمان عین دلتنگی هستیم و شدیم و خدای عالم نکند که بمانیم در این احوالات! مگر میشه شما را فراموش کرد ای ترک شناس بزرگ که هزار البته من هنوز میگویم که ترک و ترکزاده نیستم حتی به ترکستان هم نمیروم و فارسی را پاس میدارم عزیز[هیپنوتیزم] حالا اصرار بر چیست که ترکمان خطاب میکنی نمیدانم. فقط میگویم که بعد از چند سال بشدت از دیدن کامنتت خوشحال ناک شدم. جدی عرض کردم. دستت درد نکنه گرامی رفیق.[دست] خب صحبت از اتفاقات معجزه وار کردی[متفکر] امید که خیر است یعنی شادیست. نکند بعله...شیرینی و کیک و لی لی لی لی هورااااااا[رویا] میبینم که فواصل نوشته هایت هم که بدتر از من به سال و کهکشان میرسد! ای بابا. بنویس ما هم بخوانیم لا اقل خودمان خفه مانده ایم از رایحه رفقا تنفس کنیم عمیق. خلاصه دل ما هم بدجور ابریه. پیر شدیم رفت. پیر تر دیگه باید بیائی خرمامو بخوری بگی فاتحه مع هپروت![وحشتناک] عجب دنیای غریبیه. کاش معکوس میکشید عقب دوباره 21 سالگی و حرارت زندگی. لا مصب شتاب گرفته بطرف نا مرادی. بازم میگم. پیر شدم اما ترک نشدم و نیستم. نیستم عزیزم نی

مرد خسته

و اما خارج از شوخی یاد گذشته چیز غریبیست. انگار با آدم زندگی میکند تا انتهایش! انگار این دنیا را هزاران بار زندگی کرده ای و باز گشته ای و دیده ای که میشناسی ولی هنوز نمیدانی چه میخواهی! متاع کفر و دین بی مشتری نیست گروهی این گروهی آن پسندند! میبینی که سالها گذشته و گم شده ای میان هزاران چهره و یاد و نوشته که هم میشناسیشان و هم گنگند برایت! چطور بوده اند و حالا هر چه کنی افسوس...باز نمی آیند.

مرد خسته

اصلا راز اینهمه خستگی در چیست؟! در کجاست! کودکی، جوانی، ازدواج، تولید نسل، از خود گذشتگی برای خانواده و گذشتن از خواسته های شخصی. پیری و ناتوانی و سر انجام... چرا؟! که چی بشه؟ من دلم میخوسات شهری بود که هر که را از دوردستها میشناختم در آنجا یکجا میدیدم و روز تا شبم را خاطره میگفتیم و دوستی بود و بس. مرگ نبود، فقر نبود، تفاوت نبود،گریه نبود، حصار و زندان نبود. فقط دوستی بود و پر از منظره و شوق دیدن تا بینهایت. دلم میخواست چراغونی...بجز اشکم نیامد به مهمانی

مرد خسته

دلم میخواست. یک روز صبح که بیدار میشدم ،میدیدم همه خوشحالند. همه راضی! همه بهم سلام میکنند و دروغ نمیگویند! همه محبت میکنند و مرزی برای انسان نیست. همه سیرند و گشنه ای نیست... دلم میخواست فقط رضایت بود و خرسندی. فقط شادی... دلم گرفته به هذیان افتاده ام. از چیزهائی حرف میزنم که محالاتست. پس خارج از جدی، با اینهمه کمالات من باز میگوئی من ترکم؟[لبخند] جواب خدا را روز قیامت چطور میدی؟ وقتی دیدی در بهشت یک فارس نشسته بنام من و داره انگور و میوه میخوره و تعارفت هم نمیکنه[ابله]شوخی کردم. تعارفت میکنم ای ترک شناس بزرگ. امیدوارم کامنتهای بسیار من خسته ات نکرده باشد. گلی به جمالت رفیق. اینجا مثل سابق شفاف و زلالست[لبخند]