عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغها گذاشت.عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد در تمام زندگی اش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات،زمین را می کند،قدقد می کرد ،گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید.او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلایی اش،بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:((این کیست؟))

همسایه اش پاسخ داد:((این عقاب است-سلطان پرندگان،او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.))

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.

زیرا هیچ گاه خود را نشناخت.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :