یک مشت پر

یک مشت پر یک دسته زغازهای وحشی بر سینه بر که ای نشستند با همهمه مبهم خود خاموشی برکه را شکستند تا چشم تفنگ غازها را بر سینه برکه دید خندید تیری زدهان تنگ لوله برقی زد و مثل رعد غرید تا سینه مهربان برکه از آتش و دود گشت بی تاب یک مشت پرقشنگ رنگی با دست گلوله ریخت برآب   
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :