مرز گمشده

مرز گمشده ریشه روشنی پوسید وفروریخت. وصدا درجادهُ بی طرح فضا می رفت .ازمرزی گذشته بود، درپی مرز گمشده می گشت. کوهی سنگین نگاهش رابرید. صدا ازخود تهی شد وبه دامن کوه آویخت: پناهم بده، تنهامرزآشنا! پناهم بده. وکوه ازخوابی سنگین پربود. خوابش طرحی رها شده داشت صدای زمزمهُ بیگانگی را بویید، برگشت، فضارا ازخود گذرداد ودرکرانهُ نادیدنی شب برزمین افتاد. کوه ازخوابی سنگین پربود. دیری گذشت، خوابش بخارشد. طنین گمشده ای به رگهایش وزید: پناهم بده، تنهامرزآشنا! پناهم بده. سوزش تلخی به تار و پودش ریخت. خواب خطاکارش رانفرین فرستاد ونگاهش راروانه کرد. انتظاری نوسان داشت. نگاهی در راه مانده بود وصدایی در تنهایی می گریست. سهراب   
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :