آن برتر

به کنار تپه شب رسيد.

با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.

دستم را در تاريكی اندوهی بالا بردم

وكهكشان تهی تنهايی را نشان دادم.

شهاب نگاهش مرده بود.

غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها 

وبيكران ريگستان سكوت را

و او

پيكرهاش خاموشی بود .

لالايی اندوهی بر ما وزيد.

تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.

و ناگاه

از آتش لب هايش جرقه لبخندی پريد.

در ته چشمانش تپه شب فرو ريخت.

ومن

در شكوه تماشا

فراموشی صدا بودم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :