به بالای تو

تو از من تمام دلم را گرفتی    

 از این بیش باج و خرابی ندیدم

به سر سبزی خویش کاجی ندیدم        

به سر گر چه جز برف تاجی ندیدم

قسم می خورم راستش را بخواهی

به بالای تو سرو و کاجی نديدم

بجز عشق دردی که در مان ندارد

بجز عشق راه علاجی ندارد

مرا فقر تنهايی و بی کسی بس

از اين امن تر برج عاجی نديدم

که جز سکه های سياه دورويی

به بازار ياران رواجی نديدم

به يک سکه قلب ِ دل می فروشندِ

مناسب تر از اين حراجی نديدم

تو را با تپش های قلبم سرودم

به اين واژه ها احتياجی ندارم

         

              قيصر امين پور

اينو نوشتم برا البرز که نمی دونست امين پور کيه؟

 

امروز ميخوام يه ذره ........ آخه خيلی دلم گرفته  ...ناراحتم....اما آخرش که فکر می کنم ميبينم نه نمی خوام............

ديشب ابوالفضل عزيزم ازدواج کرد .بعد از ۲۱ سال با هم بودن ديشب از دستش دادم  عشقه کاريش نميشه کرد فقط براشون آرزوی خوشبختی ميکنم .

من موندم و آبجی خانم گلم که همه زندگيمه  فقط اميدوارم زودتر دست بکار بشه و طرحی بزنه دستی به سر و وضع اوراقش بزنه نمی دونم از کی بوی رنگ توی خونه نيومده ؟دلم برای ريختن آب دم دستش تنگ شده خدا کنه زودتر پاييز از سر و وضعش رخت بر بندد. حرفای من هم ديگه کار ساز نيست فقط کار خودشه.

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :