به نام خدا

كسي به من گفت : سهراب را بخوان .

و حال كه خواندم فهميدم كه : كه بود و چه گفت و من كه باشم و چه بگويم و .

همه ي زندگي تاريكم را با تك ستارهاي اميدش روشن ساخت و حال آسمان زيباي دارم .

روحش شاد

تنها در بي چراغي شبها مي رفتم .

دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود .

همه ي ستاره هايم به تاريكي رفته بود .

مشت من ساقه ي خشك طپش ها را مي فشرد .

لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود

تنها مي رفتم ، مي شنوي ! تنها .

من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم .

آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند .

در ها عبور غمناك مرا مي جستند .

و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم .

ناگهان ، تو از بي راهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي .

صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت

همه ي تپش هايت از آن تو باد

چهره به شب پيوسته همه تپش هايم .

من از برگ ريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گم شده را بگشايم .

دستم را به سراسر شب كشيدم ، زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد

خوشه ي فضا را فشردم ، قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد

و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش تو را گم كردم .

ميان ما سرگرداني بيابان هاست .

بي چراغي شبها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست .

ميان ما ( هزار و يك شب ) جستجو هاست

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :