کلک هنر

 

شهريار شاعر سوخته دلی که اشعارش به دل می شينه ( به هر حال از قديم گفتن آنچه از دل بر آيد بر دل نشيند ) اين هم يک نمونه که خيلی اتفاقی با آن برخورد کردم و حسابی به دلم نشست  ديدم حيف شما از اون به فيض نرسين :( در ضمن شهريار اين شعر را به تضمن از شعر استاد بزرگ سعدی شيرين سخن سروده و اگر می بينين که بيت آخر هر رشته از سعدی به همين خاطر )

 

اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي

حيف باشد مه من كاين همه از مهر جدايي

گفته بودي جگرم خون نكني باز كجايي

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهدنابستن از آن به كه ببندي و نپايي‌‌

 

مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم ‌َ

وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه بلبل شيراز نرفته است ز يادم

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

 

تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه

مرغ مسكين چه كند گر نرود در پي دانه

پاي عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

 ما كجائيم در اين بحر تفكر تو كجايي

 

تا فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت

عمر بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي

 

درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان

كس در اين شهر ندارد سرتيمار غريبان

نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان

اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي

 

گرد گلزار رخ توست غبار خط ريحان

چو نگارين خط تذهيب به ديباچه قرآن

اي لبت آيه رحمت دهنت نقطه ايمان

آن نه خال است ز نخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي

 

هر شب هجر بر آنم كه اگر وصل بجويم

همه چون ني به فغان آيم و چون چنگ به مويم

ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم

گفته بودي چو بيايي غم دل با تو بگويم

 چه بگويم كه غم دل برود چون تو بيايي

 

چرخ امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن

نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن

تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي

 

سعدي اين گفت و شد از گقته ي خود باز پشيمان

كه مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان

به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان

كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان

پرتو روي تو گويد كه تو در خانه ي مايي

 

نرگس مست تو مستوري مردم نگزيند

دست گلچين نرسد تا گلي از شاخ تو چيند

جلوه كن جلوه كه خورشيد به خلوت ننشيند

پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نه بيند

تو بزگي و در آيينه ي كوچك ننمايي

 

نازم آن سر كه چو گيسوي تو در پاي تو ريزد

نازم آن پاي كه از كوي وفاي تو نخيزد

شهريار آن نه كه با لشكر عشق تو ستيزد

سعدي آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهايی

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :