بابا لالا نکن

يکی از قشنگترين شعرهای فريدون پيش کش شما:

سراپا درد افتادم به بستر 
 تب تلخي به جانم آتش افروخت
دلم در سينه طبل مرگ مي كوفت
 تنم از سوز تب چون كوره مي سوخت
ملال از چهره مهتاب مي ريخت
 شرنگ از جام جان لبريز می شد
به زير بال شبكوران شبگرد
 سكوت شب خيال انگيز مي شد
چو ره گم كرده اي در ظلمت شب
كه زار و خسته واماند ز رفتار
ز پا افتاده بودم تشنه بي حال
به چنگ اين تب وحشي گرفتار
تبي آنگونه هستي سوز و جانكاه
كه مغز استخوان را آب مي كرد
صداي دختر نازك خيالم
دل تنگ مرا بي تاب مي كرد
بابا لالا نكن فرياد ميزد
نمي دانست بابا نيمه جان است
بهار كوچكم باور نمي كرد
 كه سر تا پاي من آتش فشان است
مرا مي خواست تا او را به بازي
چو شب هاي دگر بر دوش گيرم
برايش قصه شيرين بخوانم
به پيش چشم شهلايش بميرم
بابا لالا نكن مي كرد زاري
 به سختي بسترم را چنگ مي زد
ز هر فرياد خود صد تازيانه
بر اين بيمار جان آهنگ مي زد
به آغوشم دويد از گريه بي تاب
تن گرمم شراري در تنش ريخت
دلش از رنج جانكاهم خبر يافت
لبش لرزيد و حيران در من‌آويخت
مرا با دست هاي كوچك خويش
نوازش كرد و گريان عذر ها گفت
به آرامي چو شب از نيمه بگذشت
كنار بستر سوزان من خفت
شبي بر من گذشت آن شب كه تا صبح
تن تبدار من يكدم نياسود
 از آن با دخترم بازي نكردم
كه مرگ سخت جان همبازيم بود !

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :