براي نازنينم

... از نبردي سخت باز مي گردم

با چشماني خسته . كه دنيا را ديده است . بي هيچ دگرگوني

اما خنده ات كه رها مي شود

و پرواز كنان مرا در آسمان مي جويد

تمامي در هاي زندگي را به رويم مي گشايد

عشق من . خنده ي تو

در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي به ناگاه

خون من بر سنگ فرش جاري است

بخند . زيرا خنده ي تو . براي دستان من

شمشيري است آخته

نان را

هوا را

روشني را

بهار را ...

از من بگير

اما خنده ات را هرگز

تاچشم از دنيا نبندم     

                                  پابلو نرودا

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :