چراغ چشم تو

اين شعر زيبای فريدن مشيری را که با خواندنش به ياد بهترين معلمم افتادم به او تقدیم می کنم : 

 

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 

تو چيستي كه من از هر موج تبسم تو

بسان قايق.سرگشته روي گردابم!

 

تودر كدام سحر.بر كدام اسب سپيد؟

تو را كدام خدا؟

تو از كدام جهان؟

تو در كدام كرانه.تواز كدام صدف؟

تو در كدام چمن همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين .آه!

مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه!

 

كدام نشاًه دويده است از تو در تن من؟

كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند.

به رقص مي آيند

سرود مي خوانند!

 

چه آروي محالي است زيستن با تو

مرا همين يك سخن بگذارند با تو:

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!

به من بگو كه برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

ستاره هارا از آسمان بيار به زير

 

تورا به هرچه تو گويي. به دوستي سوگند

هر آنچه خواهي از من بخواه.صبر مخواه

 

كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است!

تو آرزوي بلندي و.دست من كوتاه

تو دور دست اميدی و پاي من خسته ست

همه وجود تو مهراست و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و را من بسته است

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :