غمی غمناك

شب سردی است و من افسرده
  راه دوری است و پايي خسته
  تيرگی هست و چراغی مرده
  می کنم تنها از جاده عبور
  دور ماندند زمن آدمها
  سايه ای از سر ديوار گذشت
  غمی افزود مرا بر غمها
  فکر تاريکی و اين ويرانی
  بی خبر آمد تا با دل من
  قصه ها ساز کند پنهانی
  نيست رنگی که بگويد با من
  اندکی صبر سحر نزديک است
  هر دم اين بانگ بر آرم از دل
            وای اين شب چقدر تاريک است
  خنده ای کو که به دل انگيزم
            قطره ای کو که به دريا ريزم
  صخره ای کو که بدان آويزم
          مثل اينست که شب نمناک است
  ديگران را هم غم هست به دل
             غم من ليک غمی غمناک است
  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :