طنين

به روی شط وحشت برگی لرزانم،

ريشه ات را بياويز.

من از صداها گذشتم.

روشنی را رها کردم.

رويای کليد از دستم افتاد.

کنار راه زمان داز کشيدم.

ستاره ها در سردی رگ هايم لرزيدند.

خاک تپيد.

هوا موجی زد.

علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند:

ميان دو دست تمنايم روييدی،

در  من تراويدی.

آهنگ تاريک اندامت را شنيدم:

«نه صدايم

و نه روشنی.

طنين تنهايی تو هستم،

طنين تاريکی تو.»

سکوتم را شنيدی:

«بسان نسيمی از روی خودم بر خواهم خاست،

درها را خواهم گشود،

در شب جاويدان خواهم وزيد.»

چشمانت را گشودی:

شب در من فرود آمد.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :