عیدتون مبارک.
اي عبو رظريف!
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
اي حيا ت شديد !
ريشه ها ي تو از مهلت نور
آب مي نوشند.
آدمي زاد -اين حجم غمناك-
روي پاشويه وقت
روز سر شاري حوض را خواب مي بيند.
اي كمي رفته بالا تر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رنگ مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه.
شكل آن نكاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.
اي نگاه تحرك!
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت,
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.
اي حضور پريروز بدوي!
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است.
اي پرنده!ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي.



  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :