و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر می شد.
هميشه کودکی باد را صدا ميکرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما،يک شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجهُ یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک شاخه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پزیشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم .


  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :