گوهر عشق

 

 

 

 

 

 

 

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود

اشک شیدایی در آن آیینه سیما نبود

لب همان لب بود اما بو سه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

دردل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت

گرچه روزی هم نشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیده ام آن چشم رخشان را ولی در این صدف

گوهر عشقی که من می خواستم پیدا نبود

در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود

آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود٬ اما ای دریغ

آگه از درد دلم آن عشق جان فر سا نبود
.

لبخند

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳٩٠
تگ ها :