از سبز به سبز
من در اين تاريكي
فكر يك بره ي روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين سبز را تر كرد.
من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم
به طلايي هايي
كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بوته ي نورس مرگ ,آب مرا معني كردم.
سهراب سپهري

ما که حرفی نداریم اینم از اخوان :

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ,پس ديگر؟ چه داري چشم ,
ز چشم دوستان دور يا نزديك.

کوچه اش را هم می نويسم منتظر باش!!!   
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :