من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين

رايگان مي بخشد نارون شاخه اش را به كلاغ

هر كجا برگي هست شور من مي شكفد

 

مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود

 

زندگي مجذور «آينه» است

زندگي گل به« توان» ابديت

زندگي ضرب« زمين» در ضربان دل ما

زندگي «هندسه» ساده ويكسان نفسهاست

هر كجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ,فكر ,هوا,عشق ,زمين,مال من است

چه اهميت دارد

 گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت؟

 

صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم.

 

و نترسيم از مرگ

(مرگ پايان كبوتر نيست)

 

لب دريا برويم

تور در آب بيندازيم

وبگيريم تراوت از آب

 

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

 

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

 

و اگر مرگ نبود ,دست ما در پي چيزي مي گشت

و بدانيم اگر نور نبود ,منطق زنده پرواز دگر گون مي شد

و بدانيم كه پيش از مر جان ,خلائي بود در انديشه درياها

 

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست

 

وبياريم سبد

ببريم اين همه سرخ, اين همه سبز

 

زندگي آب تني كردن در حوضچه «اكنون»است

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ,همت كن

و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است

 

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد,عكس تنهايي خود را در آب

 

آفتابي يكدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پيدا شده اند

من اناري مي كنم دانه,به دل مي گويم:

كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :