عشق آتش سوزان است و بحر بيكران ، همه جانست و هم جانرا جانان ، قصه بي پایانیست و درد بی در یافت ،عقل در ادراک وی حیرانست و دل در یافت وی ناتوان ، نهان کننده عیان است و عیان کننده نهان ] و روح روحست و فتوح فتوح لیکن روح اجساد و هیات فواد فراز جانست[ اگر خاموش باشد دلش چاک کند و از غیر خودش پاک کند و اگر بخروشد ویرا زیر و زبر کند و از قصه وی کوی و شهر را خبر کند . هم آتش است و هم آب ، هم ظلمتست هم آفتاب ، عشق درد نیست لیکن بدرد آرد ، چنانکه علت حیاتست مسبب مماتست ، هرچندمایه راحت است پیرایه آفت است. محبت محب سوزد مجنونٍ عشق هم طالب سوزد هم مطلوب.

آنکس که کمال عشق خود را بشناخت

معشوق ز ذوق عشق با عشق شناخت

 

 

این دوستی و محبت تعلق بخاک ندارد بلکه تعلق به نظر ازلی دارد ، اگر علت محبت خاک بودی در جهان خاک بسیار است که نه جای محبت است لکن قرعه از قدرت خود بزد ما برآمدیم و فالی از حکمت بیاورد و آن ما بودیم پس خدا به حکم ازلی به تو نگرد نه بحکم محال

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٦
تگ ها :