خدا همیشه با من است

خدا همیشه با من است

بچه بودم و درست مثل بچه ها

 

این سوال در سرم:«خدا کجاست؟»

با نگاه کودکانه ام تمام روز

توی چشم های مهربان مادرم

پشت گامهای استوار و خسته پدر

پرسه می زنم

شب که می رسید

لابلای کوچه های شب

لابلای شهر ساکت ستاره ها

پرسه می زدم

با خودم مدام حرف می زدم:

«خدا کجاست؟»

سالها گذشت و من بزرگتر شدم

سالها گذشته و خدای من همیشه بود و هست

خدای مهربان من همیشه با من است

خودش دو دست کوچک مرا گرفت

خودش برایم از امید گفت

و مثل یک درخت استوار و سبز توی این کویر پا گرفت

سالها گذشته،من بزرگتر شدم

و با خودم مدام حرف می زنم

ولی خدای من،هنوز بچه ام

و در میان ازدحام شهر بی قرار دست های تو

دو دست کوچک مرا بگیر

مرا ببر به سمت آسمان به سمت نور

به سمت هر کجا که از تو دور نیست

                                خدای من

                        اگر چه من بزرگتر شدم

و ذهنم از خیالهای رنگ رنگ و کهنه پر شده

اگر چه مثل روزهای صاف و ساده و زلال کودکی

لحظه لحظه با خودم ندارمت

-         اگر چه بد شدم-ولی خدای من !

هنوز کودکانه دوست دارمت.

نیره کاشی 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :