دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های ابی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ ابی ترین موج تمنای دلم گفتی

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برای دیدن زیبایی ان چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود اخرین حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمیدانم چرا رفتی ؟

نمیدانم چرا ؟

شاید خطا کردم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها : تنهایی ، حیران

بهانه

و چای بهانه ی خوبیست

برای با تو نشستن بهانه ی خوبیست لبخند

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها : با تو

یاد گذشته

 

 

نمیدونم چرا امروز ناجور یاد گذشته ها کردم!که خیلی هم دور نیستن ! اما دور شدن!

دلم برای همصحبتی با بعضی افراد تنگ شده!

آروم نیستم! انگاری میخاد اتفاقی بیوفته! حس میکنم معجزه ی زندگیم داره میاد! نزدیک شده به من!

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٩
تگ ها : یاد ، گذشته