عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغها گذاشت.عقاب با بقیه ی جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد در تمام زندگی اش او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات،زمین را می کند،قدقد می کرد ،گاهی هم با دست و پا زدن بسیار ،کمی در هوا پرواز می کرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید.او با شکوه تمام ،با یک حرکت ناچیز بالهای طلایی اش،بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:((این کیست؟))

همسایه اش پاسخ داد:((این عقاب است-سلطان پرندگان،او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.))

عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.

زیرا هیچ گاه خود را نشناخت.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :

 

چون در این دنیا عزیزم داشتی،یارب به لطف

وز بسی نعمت نهادی بر من مسکین، سپاس

اندر آن دنیا عزیزم دار،زیرا گفته اند:

خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس

 

                                           انوری ابیوردی

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :

یک مشت پر

یک مشت پر یک دسته زغازهای وحشی بر سینه بر که ای نشستند با همهمه مبهم خود خاموشی برکه را شکستند تا چشم تفنگ غازها را بر سینه برکه دید خندید تیری زدهان تنگ لوله برقی زد و مثل رعد غرید تا سینه مهربان برکه از آتش و دود گشت بی تاب یک مشت پرقشنگ رنگی با دست گلوله ریخت برآب   
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :

جهان

از دیگ جهان چون دو سه کفگیر کشیدی باقی همه اش آن مزه دارد که چشیدی   
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥
تگ ها :