سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست

 

 

                      فريدون مشيری

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :

دنيا

به نام او که بوده هست و خواهد بود

 

ای کاش که جای آرميدن بودی

يا اين ره دور را رسيدن بودی

ای کاش پس از هزاران ،صد سال

چون سبزه اميد بر دميدن بودی

 

ريحان در سفره دلم براش تنگ شده اميدوارم او و همه مسافران در پناه حق باشند.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :