چهارشنبه

 

امشب چهارتايي مي خواهيم بنويسيم.من و اين و اون و او . منم كه من   اينم كه اين     اونم اون   او هم او .خودمون هم نفهميديم چي گفتيم   چي نوشتيم   چي شنيديم  حالا شما چي بخونين ؟

 

آشپز كه چهار تا شد فقط شما بايد ببخشيد.

 

اينم براي شما:

 

به آسمون نگاه كن

ستاره ها رو ببين

دوست داشتي كدومشون مال تو باشه

به اوني كه از همه كم نورتره نگاه كن

چون

اوني كه از همه پر نور تره  رو همه نگاه مي كنن

اونم همه رو نگاه مي كنه

 


 

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

به بالای تو

تو از من تمام دلم را گرفتی    

 از این بیش باج و خرابی ندیدم

به سر سبزی خویش کاجی ندیدم        

به سر گر چه جز برف تاجی ندیدم

قسم می خورم راستش را بخواهی

به بالای تو سرو و کاجی نديدم

بجز عشق دردی که در مان ندارد

بجز عشق راه علاجی ندارد

مرا فقر تنهايی و بی کسی بس

از اين امن تر برج عاجی نديدم

که جز سکه های سياه دورويی

به بازار ياران رواجی نديدم

به يک سکه قلب ِ دل می فروشندِ

مناسب تر از اين حراجی نديدم

تو را با تپش های قلبم سرودم

به اين واژه ها احتياجی ندارم

         

              قيصر امين پور

اينو نوشتم برا البرز که نمی دونست امين پور کيه؟

 

امروز ميخوام يه ذره ........ آخه خيلی دلم گرفته  ...ناراحتم....اما آخرش که فکر می کنم ميبينم نه نمی خوام............

ديشب ابوالفضل عزيزم ازدواج کرد .بعد از ۲۱ سال با هم بودن ديشب از دستش دادم  عشقه کاريش نميشه کرد فقط براشون آرزوی خوشبختی ميکنم .

من موندم و آبجی خانم گلم که همه زندگيمه  فقط اميدوارم زودتر دست بکار بشه و طرحی بزنه دستی به سر و وضع اوراقش بزنه نمی دونم از کی بوی رنگ توی خونه نيومده ؟دلم برای ريختن آب دم دستش تنگ شده خدا کنه زودتر پاييز از سر و وضعش رخت بر بندد. حرفای من هم ديگه کار ساز نيست فقط کار خودشه.

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

Blue moon

You saw me standing alone

Without a dream in my heart

Without a love of my own

 Blue moon

You knew just what I saw there for

You heard me saying a pray for

Someone I really could care for

Blue moonَ

You saw me standing alone

Without a dream in my heart

Without a love of my own

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

دخترم ....

دخترم بزرگ شدي لالايي هام يادت نره

چقدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره

وقتي باباي قصه هات خم شده پيش روي تو

وقتي چروك صورتم مي بره آبروي تو

لالايي هام يادت نره

بذار برات قصه بگم

دوباره خوابت ببره

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

سفر بخير

به كجا چنين شتابان ؟
 گون از نسيم پرسيد
دل من گرفته زينجا
هوس سفر نداري
ز غبار اين بيابان ؟
 همه آرزويم اما
 چه كنم كه بسته پايم
 به كجا چنين شتابان ؟
 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم
سفرت به خير اما تو و دوستي خدا را
چو ازين كوير وحشت به سلامتي گذشتي
به شكوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

محمد رضا شفيعی کدکنی

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

نقش

 

در شبي تاريك
كه صدايي با صدايي در نمي آميخت
و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك ،
يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت
و به ناخن هاي خون آلود
روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.
شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد و روي صخره ها خشكيد.

از ميان برده است طوفان نقش هايي را
كه بجا ماند از كف پايش.
گر نشان از هر كه پرسي باز
بر نخواهد آمد آوايش.

آن شب
هيچكس از ره نمي آمد
تا خبر آرد از آن رنگي كه در كار شكفتن بود.
كوه: سنگين ، سرگران ،خونسرد.
باد مي آمد ، ولي خاموش.
ابر پر مي زد، ولي آرام.
ليك آن لحظه كه ناخن هاي دست آشناي راز
رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز ،
رعد غريد ،
كوه را لرزاند.
برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن در لحظه اي كوتاه
پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند.

امشب
باد و باران هر دو مي كوبند :
باد خواهد بركند از جاي سنگي را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد.
هر دو مي كوشند.
مي خروشند.
ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه
مانده برجا استوار ، انگار با زنجير پولادين.
سال ها آن را نفرسوده است.
كوشش هر چيز بيهوده است.
كوه اگر بر خويشتن پيچد،
سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند
و نمي فرسايد آن نقشي كه رويش كند در يك فرصت باريك
يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت
در شبي تاريك.


  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :