نشانی

 

خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٤
تگ ها :

کلک هنر

 

شهريار شاعر سوخته دلی که اشعارش به دل می شينه ( به هر حال از قديم گفتن آنچه از دل بر آيد بر دل نشيند ) اين هم يک نمونه که خيلی اتفاقی با آن برخورد کردم و حسابی به دلم نشست  ديدم حيف شما از اون به فيض نرسين :( در ضمن شهريار اين شعر را به تضمن از شعر استاد بزرگ سعدی شيرين سخن سروده و اگر می بينين که بيت آخر هر رشته از سعدی به همين خاطر )

 

اي كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايي

حيف باشد مه من كاين همه از مهر جدايي

گفته بودي جگرم خون نكني باز كجايي

من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي

عهدنابستن از آن به كه ببندي و نپايي‌‌

 

مدعي طعنه زند در غم عشق تو زيادم ‌َ

وين نداند كه من از بهر غم عشق تو زادم

نغمه بلبل شيراز نرفته است ز يادم

دوستان عيب كنندم كه چرا دل به تو دادم

بايد اول به تو گفتن كه چنين خوب چرايي

 

تير را قوت پرهيز نباشد ز نشانه

مرغ مسكين چه كند گر نرود در پي دانه

پاي عاشق نتوان بست به افسون و فسانه

اي كه گفتي مرو اندر پي خوبان زمانه

 ما كجائيم در اين بحر تفكر تو كجايي

 

تا فكندم به سر كوي وفا رخت اقامت

عمر بي دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سر و جان و زر و جاهم همه گو رو به سلامت

همه سهل است تحمل نكنم بار جدايي

 

درد بيمار نپرسند به شهر تو طبيبان

كس در اين شهر ندارد سرتيمار غريبان

نتوان گفت غم از بيم رقيبان به حبيبان

حلقه بر در نتوانم زدن از بيم رقيبان

اين توانم كه بيايم سر كويت به گدايي

 

گرد گلزار رخ توست غبار خط ريحان

چو نگارين خط تذهيب به ديباچه قرآن

اي لبت آيه رحمت دهنت نقطه ايمان

آن نه خال است ز نخدان و سر زلف پريشان

كه دل اهل نظر برد كه سريست خدايي

 

هر شب هجر بر آنم كه اگر وصل بجويم

همه چون ني به فغان آيم و چون چنگ به مويم

ليك مدهوش شوم چون سر زلف تو ببويم

گفته بودي چو بيايي غم دل با تو بگويم

 چه بگويم كه غم دل برود چون تو بيايي

 

چرخ امشب كه به كام دل ما خواسته گشتن

دامن وصل تو نتوان به رقيبان تو هشتن

نتوان از تو براي دل همسايه گذشتن

شمع را بايد از اين خانه برون بردن و كشتن

تا كه همسايه نداند كه تو در خانه مايي

 

سعدي اين گفت و شد از گقته ي خود باز پشيمان

كه مريض تب عشق تو هدر گويد و هذيان

به شب تيره نهفتن نتوان ماه درخشان

كشتن شمع چه حاجت بود از بيم رقيبان

پرتو روي تو گويد كه تو در خانه ي مايي

 

نرگس مست تو مستوري مردم نگزيند

دست گلچين نرسد تا گلي از شاخ تو چيند

جلوه كن جلوه كه خورشيد به خلوت ننشيند

پرده بردار كه بيگانه خود آن روي نه بيند

تو بزگي و در آيينه ي كوچك ننمايي

 

نازم آن سر كه چو گيسوي تو در پاي تو ريزد

نازم آن پاي كه از كوي وفاي تو نخيزد

شهريار آن نه كه با لشكر عشق تو ستيزد

سعدي آن نيست كه هرگز ز كمند تو گريزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهايی

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

محبوب دل

 

محبوبم . تو را در رؤياهايم ديده ام.

           در خلوت خويش.

                                 روي زيبايت را

 

 

تو همدم جان مني و نيمه ديگر زيبائي ام

            كه هنگام آمدنم به اين جهان جدا شد.

 

 

دلبندم . دزدانه آمده ام.

            پاورچين . پاورچين.

                             تا به تو برسم.

 

 

به راستي تويي آيا

             كه در برابرم ايستاده اي؟

             از چه بيمناكي؟

 

 

شكوه دنيا را رها كرده ام

   تا با تو به بهشت سرزمين هاي دور ره بروم

   و باده زندگي و مرگ را با تو از يك ساغر سر كشم.

 

 

محبوبم بيا به جهاني چنان دور رويم

كه دست چركين بشر را بدان راه نباشد.

جبران خليل جبران

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

باغ من

تقديم به عمه ی نازنينم که هم پاييز را خيلی دوست دارد و هم اين شعر را:

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستين سرد نمناكش
 باغ بي برگي
 روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولاي عرياني ست
ور جز اينش جامه اي بايد
بافته بس شعله ي زر تار و پودش باد
گو برويد ، يا نرويد ، هر چه در هر كجاكه خواهد
 يا نمي خواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان
چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمش پرتو گرمي نمي تابد
ور به رويش برگ لبخندي نمي رويد
باغ بي برگي كه مي گويد كه زيبا نيست ؟
داستان از ميوه هاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوت
پست خاك مي گويد
باغ بي برگي
خنده اش خوني ست اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاييز

مهدی اخوان ثالث 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

کوچه

يک شعر پر طرفدار از فريدون مشيری تقديم به تمام ......:

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
 يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
 همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد تو به من گفتي

از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم

نتوانم 
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
 تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم...
بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم 
سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي دردامن اندوه كشيدم
نگسستم نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
 نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

آفتابی


صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست ،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط
ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي نا ممكن هوا سرد است؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

بابا لالا نکن

يکی از قشنگترين شعرهای فريدون پيش کش شما:

سراپا درد افتادم به بستر 
 تب تلخي به جانم آتش افروخت
دلم در سينه طبل مرگ مي كوفت
 تنم از سوز تب چون كوره مي سوخت
ملال از چهره مهتاب مي ريخت
 شرنگ از جام جان لبريز می شد
به زير بال شبكوران شبگرد
 سكوت شب خيال انگيز مي شد
چو ره گم كرده اي در ظلمت شب
كه زار و خسته واماند ز رفتار
ز پا افتاده بودم تشنه بي حال
به چنگ اين تب وحشي گرفتار
تبي آنگونه هستي سوز و جانكاه
كه مغز استخوان را آب مي كرد
صداي دختر نازك خيالم
دل تنگ مرا بي تاب مي كرد
بابا لالا نكن فرياد ميزد
نمي دانست بابا نيمه جان است
بهار كوچكم باور نمي كرد
 كه سر تا پاي من آتش فشان است
مرا مي خواست تا او را به بازي
چو شب هاي دگر بر دوش گيرم
برايش قصه شيرين بخوانم
به پيش چشم شهلايش بميرم
بابا لالا نكن مي كرد زاري
 به سختي بسترم را چنگ مي زد
ز هر فرياد خود صد تازيانه
بر اين بيمار جان آهنگ مي زد
به آغوشم دويد از گريه بي تاب
تن گرمم شراري در تنش ريخت
دلش از رنج جانكاهم خبر يافت
لبش لرزيد و حيران در من‌آويخت
مرا با دست هاي كوچك خويش
نوازش كرد و گريان عذر ها گفت
به آرامي چو شب از نيمه بگذشت
كنار بستر سوزان من خفت
شبي بر من گذشت آن شب كه تا صبح
تن تبدار من يكدم نياسود
 از آن با دخترم بازي نكردم
كه مرگ سخت جان همبازيم بود !

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

قاصدک


قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 در دلم مي گريند

خيلی دوست دارم نظرتان را در مورد اين شعر اخوان ثالث بدانم به خصوص شما !

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

فاصله ها

 

چقدر فاصله ها با تو بي معناست

چقدر با تو پريدن براي من زيباست

              فاصله ها

چقدر بين من و تو زمان اينجاست

چقد شعر شدن در وراي تو زيباست

 

اين متني بود كه سال گذشته دوستم به من هديه داد ودر پشت آن هم اين شعر را نوشته بود :

 

به يادت با بهاران گريه خواهم كرد

به يادت بابهاران اشك خواهم ريخت

 

پرستوها نمي آيند

پرستوهاي خوش سيما

زشهر سرد كوچيدند

وديگر هم نجنبيدند

           چه غمگين است كوچيدن

           چه غمگين است پژمردن

 

 

محبوبم هميشه پايده باشي

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

سوره تماشا

 

عيد رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صدشکرکه اين آمدوصدحيف که آن رفت.

 

به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ .
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ .
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت.

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم .
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

 

التماس دعا

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

براي نازنينم

... از نبردي سخت باز مي گردم

با چشماني خسته . كه دنيا را ديده است . بي هيچ دگرگوني

اما خنده ات كه رها مي شود

و پرواز كنان مرا در آسمان مي جويد

تمامي در هاي زندگي را به رويم مي گشايد

عشق من . خنده ي تو

در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي به ناگاه

خون من بر سنگ فرش جاري است

بخند . زيرا خنده ي تو . براي دستان من

شمشيري است آخته

نان را

هوا را

روشني را

بهار را ...

از من بگير

اما خنده ات را هرگز

تاچشم از دنيا نبندم     

                                  پابلو نرودا

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

چراغ چشم تو

اين شعر زيبای فريدن مشيری را که با خواندنش به ياد بهترين معلمم افتادم به او تقدیم می کنم : 

 

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم؟

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

 

تو چيستي كه من از هر موج تبسم تو

بسان قايق.سرگشته روي گردابم!

 

تودر كدام سحر.بر كدام اسب سپيد؟

تو را كدام خدا؟

تو از كدام جهان؟

تو در كدام كرانه.تواز كدام صدف؟

تو در كدام چمن همره كدام نسيم؟

تو از كدام سبو؟

 

من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه!

چه كرد با دل من آن نگاه شيرين .آه!

مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه!

 

كدام نشاًه دويده است از تو در تن من؟

كه ذره هاي وجودم تو را كه مي بينند.

به رقص مي آيند

سرود مي خوانند!

 

چه آروي محالي است زيستن با تو

مرا همين يك سخن بگذارند با تو:

به من بگو كه مرا از دهان شير بگير!

به من بگو كه برو در دهان شير بمير!

بگو برو جگر كوه قاف را بشكاف!

ستاره هارا از آسمان بيار به زير

 

تورا به هرچه تو گويي. به دوستي سوگند

هر آنچه خواهي از من بخواه.صبر مخواه

 

كه صبر راه درازي به مرگ پيوسته است!

تو آرزوي بلندي و.دست من كوتاه

تو دور دست اميدی و پاي من خسته ست

همه وجود تو مهراست و جان من محروم

چراغ چشم تو سبزست و را من بسته است

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

گل کاشی

باران نور
كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
روي ديوار كاشي گلي را مي شست.
مار سياه ساقه اين گل
در رقص نرم و لطيفي زنده بود.
گفتي جوهر سوزان رقص
در گلوي اين مار سيه چكيده بود.
گل كاشي زنده بود
در دنيايي راز دار،
دنياي به ته نرسيدني آبي.

هنگام كودكي
در انحناي سقف ايوان ها،
درون شيشه هاي رنگي پنجره ها،
ميان لك هاي ديوارها،
هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
شبيه اين گل كاشي را ديدم
و هر بار رفتم بچينم
رويايم پرپر شد.

نگاهم به تار و پود سياه ساقه گل چسبيد
و گرمي رگ هايش را حس كرد:
همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود.
گل كاشي زندگي ديگر داشت.
آيا اين گل
كه در خاك همه روياهايم روييده بود
كودك ديرين را مي شناخت
و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم،
گم شده بودم؟

نگاهم به تار و پود شكننده ساقه چسبيده بود.
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد.
چگونه مي شد چيد
گلي را كه خيالي مي پژمراند؟
دست سايه ام بالا خزيد.
قلب آبي كاشي ها تپيد.
باران نور ايستاد:
رويايم پرپر شد.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

جاودانگی

جاودانگي
نوشته فريدون مشيري


بر قله ايستادم
آغوش باز كردم
جان را به باد صبح
تن را به آفتاب سپردم

روح يگانگي
با مهر ، با سپهر
با سنگ ، با نسيم
با آب، با گياه
در تار و پود من جريان يافت
موجي لطيف، بافته از جوهر جهان
تا عمق هفت پرده ي تن را زهم شكافت
"من" را ز من ربود
"ما" ماند.
راه يافته در جاودانگي

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :

گستره ی محبت

 

اين شعری است كه ابتدای كتاب گستره ی محبت(از خانم نسرين قديري) خوانده ام:

آرزو مي كردم دشت سرشار زسرسبزي رؤياهارا

من گمان می كردم

دوستي همچون سروي سرسبزچهار فصلش همه

آراستگي است

من چه مي دانستم

هيبت باد مستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلب ها صيقلي از آهن و سنگ

قلب ها بي خبر از عاطفه اند

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :