تولدت....

انديشه مکن که شانه هايت سنگين شود

انديشه مکن که از کشيدن بار ديگران ناتوانی

در شگفت می مانی از نيروی خويش

به شگفت می مانی که به رغم ضعف خويش

چه مايه ی توانايی!

                                                           مارگوت بيگل

 

فاطمه خانم :دوست عزيزم فردا فرا رسيدن بيستمين سالروز تولدت را تبريک می گویم منتظرت می مونم.+سعيده

البرز: من که ادعای نکردم که شما چشم انتظارين.

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

غمی غمناك

شب سردی است و من افسرده
  راه دوری است و پايي خسته
  تيرگی هست و چراغی مرده
  می کنم تنها از جاده عبور
  دور ماندند زمن آدمها
  سايه ای از سر ديوار گذشت
  غمی افزود مرا بر غمها
  فکر تاريکی و اين ويرانی
  بی خبر آمد تا با دل من
  قصه ها ساز کند پنهانی
  نيست رنگی که بگويد با من
  اندکی صبر سحر نزديک است
  هر دم اين بانگ بر آرم از دل
            وای اين شب چقدر تاريک است
  خنده ای کو که به دل انگيزم
            قطره ای کو که به دريا ريزم
  صخره ای کو که بدان آويزم
          مثل اينست که شب نمناک است
  ديگران را هم غم هست به دل
             غم من ليک غمی غمناک است
  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

ندای آغاز

كفش‌هايم كو،
چه كسي بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه، و شايد همه مردم شهر.
شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد
و نسيمي خنك از حاشيه سبز پتو خواب مرا مي‌روبد.
بوي هجرت مي‌آيد:
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست.

صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.

بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچه‌يي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم مي‌گيرد
وقتي از پنجره مي‌بينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كمياب‌‌ترين نارون روي زمين
فقه مي‌خواند.

چيزهايي هم هست، لحظه‌هايي پر اوج
(مثلا" شاعره‌يي را ديدم
آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شب‌ها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

بايد امشب بروم.

بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند.
يك نفر باز صدا زد: سهراب
كفش‌هايم كو؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

پيغام ماهيها

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

سهراب سپهری.

 

ناظری

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

خنده

you grow up the day you have your first real laugh-at yourself.-ethel barrymoore

تو روزی بزرگ خواهی شد که اولين خنده واقعی خود را کرده باشی.(آن هم )برخود.اثيل باريمور

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

نيايش

دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ :
شلاقي كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي بدر
آرد سر.
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.
زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا "نت"
خاموشي.
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را ، و دگر نقشي
ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام.

اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.
گه گاه ، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدين در تو شود خاموش.

                                        سهراب سپهری

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

پشت درياها

قايقي خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ‌كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبي‌ها دل خواهم بست
نه به دريا-پرياني كه سر از آب به در مي‌آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي‌گيران
مي‌فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور بايد شد، دور."
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.

هيچ آيينه تالاري، سرخوشي‌ها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."

هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.

پشت درياها شهري است
كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
بام‌ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي‌نگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مي‌نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس تو را مي‌شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي‌آيد در باد.

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشني‌اند.

پشت درياها شهري است!
قايقي بايد ساخت.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

واحه یی در لحظه

به سراغ من اگر مي‌آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ‌هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي‌آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شن‌ها هم، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي‌آيد.
آدم اين‌جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.

به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.

اينم يه عکس از سهراب که تا حالا نديده بودی.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

مسافر

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

هر چراغی در شب به آرامی روشن می شودو به آرامی تبديل می شود:

به گام،به کلام،به ادب،به سوادو به علم.

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

غربت

ماه بالاي سر آبادي است ،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي.

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب با يد باشد.
دب اكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

صدای پای آب

 

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

طفل ، پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقك ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون دلم از غربت سنجاقك پر.

من به مهماني دنيا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ايوان چراغاني دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك ،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.

چيزهايي ديدم در روي زمين:
كودكي ديم، ماه را بو مي كرد.
قفسي بي در ديدم كه در آن، روشني پرپر مي زد.
نردباني كه از آن ، عشق مي رفت به بام ملكوت.
من زني را ديدم ، نور در هاون مي كوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزي بود، دوري شبنم بود، كاسه داغ محبت بود.
من گدايي ديدم، در به در مي رفت آواز چكاوك مي خواست و سپوري كه به يك پوسته خربزه مي برد نماز.

بره اي ديدم ، بادبادك مي خورد.
من الاغي ديدم، ينجه را مي فهميد.
در چراگاه " نصيحت" گاوي ديدم سير.

شاعري ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مي گفت: "شما"

من كتابي ديدم ، واژه هايش همه از جنس بلور.
كاغذي ديدم ، از جنس بهار،
موزه اي ديدم دور از سبزه،
مسجدي دور از آب.
سر بالين فقهي نوميد، كوزه اي ديدم لبريز سوال.

قاطري ديدم بارش "انشا"
اشتري ديدم بارش سبد خالي " پند و امثال".
عارفي ديدم بارش " تننا ها يا هو".

من قطاري ديدم ، روشنايي مي برد.
من قطاري ديدم ، فقه مي برد و چه سنگين مي رفت .
من قطاري ديدم، كه سياست مي برد ( و چه خالي مي رفت.)
من قطاري ديدم، تخم نيلوفر و آواز قناري مي برد.
و هواپيمايي، كه در آن اوج هزاران پايي
خاك از شيشه آن پيدا بود:
كاكل پوپك ،
خال هاي پر پروانه،
عكس غوكي در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهايي.
خواهش روشن يك گنجشك، وقتي از روي چناري به زمين مي آيد.
و بلوغ خورشيد.
و هم آغوشي زيباي عروسك با صبح.

پله هايي كه به گلخانه شهوت مي رفت.
پله هايي كه به سردابه الكل مي رفت.
پله هايي كه به قانون فساد گل سرخ
و به ادراك رياضي حيات،
پله هايي كه به بام اشراق،
پله هايي كه به سكوي تجلي مي رفت.

مادرم آن پايين
استكان ها را در خاطره شط مي شست.

شهر پيدا بود:
رويش هندسي سيمان ، آهن ، سنگ.
سقف بي كفتر صدها اتوبوس.
گل فروشي گل هايش را مي كرد حراج.
در ميان دو درخت گل ياس ، شاعري تابي مي بست.
پسري سنگ به ديوار دبستان مي زد.
كودكي هسته زردآلو را ، روي سجاده بيرنگ پدر تف مي كرد.
و بزي از "خزر" نقشه جغرافي ، آب مي خورد.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب.

چرخ يك گاري در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابيدن گاري چي ،
مرد گاري چي در حسرت مرگ.

عشق پيدا بود ، موج پيدا بود.
برف پيدا بود ، دوستي پيدا بود.
كلمه پيدا بود.
آب پيدا بود ، عكس اشيا در آب.
سايه گاه خنك ياخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حيات.
شرق اندوه نهاد بشري.
فصل ول گردي در كوچه زن.
بوي تنهايي در كوچه فصل.

دست تابستان يك بادبزن پيدا بود.

سفر دانه به گل .
سفر پيچك اين خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاك.
ريزش تاك جوان از ديوار.
بارش شبنم روي پل خواب.
پرش شادي از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت كلام.

جنگ يك روزنه با خواهش نور.
جنگ يك پله با پاي بلند خورشيد.
جنگ تنهايي با يك آواز:
جنگ زيبايي گلابي ها با خالي يك زنبيل.
جنگ خونين انار و دندان.
جنگ "نازي" ها با ساقه ناز.
جنگ طوطي و فصاحت با هم.
جنگ پيشاني با سردي مهر.

حمله كاشي مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه " دفع آفات".
حمله دسته سنجاقك، به صف كارگر " لوله كشي".
حمله هنگ سياه قلم ني به حروف سربي.
حمله واژه به فك شاعر.

فتح يك قرن به دست يك شعر.
فتح يك باغ به دست يك سار.
فتح يك كوچه به دست دو سلام.
فتح يك شهر به دست سه چهار اسب سواري چوبي.
فتح يك عيد به دست دو عروسك ، يك توپ.

قتل يك جغجغه روي تشك بعد از ظهر.
قتل يك قصه سر كوچه خواب .
قتل يك غصه به دستور سرود.
قتل يك مهتاب به فرمان نئون.
قتل يك بيد به دست "دولت".
قتل يك شاعر افسرده به دست گل يخ.

همه روي زمين پيدا بود:
نظم در كوچه يونان مي رفت.
جغد در "باغ معلق " مي خواند.
باد در گردنه خيبر ، بافه اي از خس تاريخ به خاور مي راند.
روي درياچه آرام "نگين" ، قايقي گل مي برد.
در بنارس سر هر كرچه چراغي ابدي روشن بود.

مردمان را ديدم.
شهرها را ديدم.
دشت ها را، كوه ها را ديدم.
آب را ديدم ، خاك را ديدم.
نور و ظلمت را ديدم.
و گياهان را در نور، و گياهان را در ظلمت ديدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت ديدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت ديدم.


اهل كاشانم، اما
شهر من كاشان نيست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه اي در طرف ديگر شب ساخته ام.
من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم.
من صداي نفس باغچه را مي شنوم.
و صداي ظلمت را ، وقتي از برگي مي ريزد.
و صداي ، سرفه روشني از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چكچك چلچله از سقف بهار.
و صداي صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهايي.
و صداي پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراكم شدن ذوق پريدن در بال
و ترك خوردن خودداري روح.
من صداي قدم خواهش را مي شنوم
و صداي ، پاي قانوني خون را در رگ،
ضربان سحر چاه كبوترها،
تپش قلب شب آدينه،
جريان گل ميخك در فكر،
شيهه پاك حقيقت از دور.
من صداي وزش ماده را مي شنوم
و صداي ، كفش ايمان را در كوچه شوق.
و صداي باران را، روي پلك تر عشق،
روي موسيقي غمناك بلوغ،
روي آواز انارستان ها.
و صداي متلاشي شدن شيشه شادي در شب،
پاره پاره شدن كاغذ زيبايي،
پر و خالي شدن كاسه غربت از باد.

من به آغاز زمين نزديكم.
نبض گل ها را مي گيرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

روح من در جهت تازه اشيا جاري است .
روح من كم سال است.
روح من گاهي از شوق ، سرفه اش مي گيرد.
روح من بيكار است:
قطره هاي باران را، درز آجرها را، مي شمارد.
روح من گاهي ، مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد.

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من نديدن بيدي، سايه اش را بفروشد به زمين.
رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به كلاغ.
هر كجا برگي هست ، شور من مي شكفد.
بوته خشخاشي، شست و شو داده مرا در سيلان بودن.

مثل بال حشره وزن سحر را مي دانم.
مثل يك گلدان ، مي دهم گوش به موسيقي روييدن.
مثل زنبيل پر از ميوه تب تند رسيدن دارم.
مثل يك ميكده در مرز كسالت هستم.
مثل يك ساختمان لب دريا نگرانم به كشش هاي بلند ابدي.

تا بخواهي خورشيد ، تا بخواهي پيوند، تا بخواهي تكثير.

من به سيبي خوشنودم
و به بوييدن يك بوته بابونه.
من به يك آينه، يك بستگي پاك قناعت دارم.
من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد.
و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند.
من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم،
رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را.
خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد،
سار كي مي آيد، كبك كي مي خواند، باز كي مي ميرد،
ماه در خواب بيابان چيست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.


زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.

هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟

من نمي دانم
كه چرا مي گويند: اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست.
و چرا در قفس هيچكسي كركس نيست.
گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست .
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست.
زير باران بايد رفت.
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.
عشق را، زير باران بايد جست.
زير باران بايد با زن خوابيد.
زير باران بايد بازي كرد.
زير بايد بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر كاشت
زندگي تر شدن پي در پي ،
زندگي آب تني كردن در حوضچه "اكنون"است.

رخت ها را بكنيم:
آب در يك قدمي است.

روشني را بچشيم.
شب يك دهكده را وزن كنيم، خواب يك آهو را.
گرمي لانه لكلك را ادراك كنيم.
روي قانون چمن پا نگذاريم.
در موستان گره ذايقه را باز كنيم.
و دهان را بگشاييم اگر ماه در آمد.
و نگوييم كه شب چيز بدي است.
و نگوييم كه شب تاب ندارد خبر از بينش باغ.

و بياريم سبد
ببريم اين همه سرخ ، اين همه سبز.

صبح ها نان و پنيرك بخوريم.
و بكاريم نهالي سر هر پيچ كلام.
و بپاشيم ميان دو هجا تخم سكوت.
و نخوانيم كتابي كه در آن باد نمي آيد
و كتابي كه در آن پوست شبنم تر نيست
و كتابي كه در آن ياخته ها بي بعدند.
و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر كرم نبود ، زندگي چيزي كم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه ميخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پي چيزي مي گشت.
و بدانيم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون مي شد.
و بدانيم كه پيش از مرجان خلائي بود در انديشه درياها.

و نپرسيم كجاييم،
بو كنيم اطلسي تازه بيمارستان را.

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست.
و نپرسيم چرا قلب حقيقت آبي است.
و نپرسيم پدرهاي پدرها چه نسيمي، چه شبي داشته اند.
پشت سر نيست فضايي زنده.
پشت سر مرغ نمي خواند.
پشت سر باد نمي آيد.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روي همه فرفره ها خاك نشسته است.
پشت سر خستگي تاريخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسكون مي ريزد.

لب دريا برويم،
تور در آب بيندازيم
و بگيريم طراوت را از آب.

ريگي از روي زمين برداريم
وزن بودن را احساس كنيم.

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم
(ديده ام گاهي در تب ، ماه مي آيد پايين،
مي رسد دست به سقف ملكوت.
ديده ام، سهره بهتر مي خواند.
گاه زخمي كه به پا داشته ام
زير و بم هاي زمين را به من آموخته است.
گاه در بستر بيماري من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسيم از مرگ
(مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.)

در نبنديم به روي سخن زنده تقدير كه از پشت چپر هاي صدا مي شنويم.

پرده را برداريم :
بگذاريم كه احساس هوايي بخورد.
بگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه مي خواهد بيتوته كند.
بگذاريم غريزه پي بازي برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاريم كه تنهايي آواز بخواند.
چيز بنويسد.
به خيابان برود.

ساده باشيم.
ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت.

كار ما نيست شناسايي "راز" گل سرخ ،
كار ما شايد اين است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشيم.
پشت دانايي اردو بزنيم.
دست در جذبه يك برگ بشوييم و سر خوان برويم.
صبح ها وقتي خورشيد ، در مي آيد متولد بشويم.
هيجان ها را پرواز دهيم.
روي ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنيم.
آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي "هستي".
ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمين بگذاريم.
نام را باز ستانيم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم.
در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز كنيم.

كار ما شايد اين است
كه ميان گل نيلوفر و قرن
پي آواز حقيقت بدويم.

كاشان، قريه چنار، تابستان 1343

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

انگار ی جناب البرز از پشت کوه آمدن !

اگه تبريک نگيم چيکار کنيم  ؟

جای تبريک هم داره .

عيد فطرش هم باش ببين به هم چی ميگيم.

به آقای مسعود و تمو م کسايی که امروزو به عنوان اولين روز ماه رمضون روزه داشتن :

قبول باشه

 

آقای مسعود:

راه افتادن که چی عرض کنم، بقيه شو خدا به خير بگذرونه .همين دو روز رو تحمل کنين بقیه شم ....ممنون از زحماتتون. 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

ممنون

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

طنين

به روی شط وحشت برگی لرزانم،

ريشه ات را بياويز.

من از صداها گذشتم.

روشنی را رها کردم.

رويای کليد از دستم افتاد.

کنار راه زمان داز کشيدم.

ستاره ها در سردی رگ هايم لرزيدند.

خاک تپيد.

هوا موجی زد.

علف ها ريزش رويا را در چشمانم شنيدند:

ميان دو دست تمنايم روييدی،

در  من تراويدی.

آهنگ تاريک اندامت را شنيدم:

«نه صدايم

و نه روشنی.

طنين تنهايی تو هستم،

طنين تاريکی تو.»

سکوتم را شنيدی:

«بسان نسيمی از روی خودم بر خواهم خاست،

درها را خواهم گشود،

در شب جاويدان خواهم وزيد.»

چشمانت را گشودی:

شب در من فرود آمد.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

نظرتون راجع به اين عکس چيه ؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی

سر انجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس

که سطری هم از اين دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت

پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ولی آخر نگفتی

که بعد از من به اميد که ماندی؟

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

روزنه ای به رنگ

در شب ترديد من ،برگ نگاه!

می روی با موج خاموشی کجا؟

ريشه ام از هوشياری خورده آب:

من کجا،خاک فراموشی کجا.

دور بود از سبزه زار رنگها

زورق بستر فراز موج خواب.

پرتويی آيينه را لبريز کرد:

طرح من آلوده شد با آفتاب.

اندهی خم شد فراز شط نور:

چشم من در آب می بيند مرا.

سايه ترسی به ره لغزيد و رفت.

جويباری خواب می بيند مرا.

در نسيم لغزشی رفتم به راه،

راه نقش پای من از ياد برد.

سرگذشت من به لب ها ره نيافت:

ريگ بادآورده ای را باد برد.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

الهی به زيبايی سادگی!

به والايی اوج افتادگی!

رهايم مکن جز به بند غمت،

اسيرم مکن جز به آزادگی!

((امين پور))

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

تبريک

چشمها را بايد شست

جور ديگر بايد ديد

وجی خانم:

بايد بخندم که!!!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

صدا كن مرا .

صداي تو خوب است.

صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است.

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.

 و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست بيا زندگي را بدؤزيم آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم.

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.

بيا زودتر چيزها را ببينيم.

ببين عقربك هاي فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردي بدل ميكنند.

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام.

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن

(ويك بار هم در بيابان كاشان هوا ابرشد

و باران تندي گرفت

و سردم شدآن وقت در پشت يك سنگ

اجاق شقايق مرا گرم كرد)

در اين كوچه هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب و ترديدو كبريت مي ترسم.

من از سطح سيماني قرن مي ترسم.

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاى.

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.

اگر كاشف معدن صبح أمد صدا كن مرا.

ومن در طلوع گل ياسي ازپشت انگشت هاي تو بيدار خواهم شد.

وآن وقت

حكايت كن از بمب هايي كه من خواب بودم و افتاد.

حكايت كن از گونه هايي كه من خواب بودم وتر شد.

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.

درآن گير وداري كه چرخ زره پوش از روي روياي كودك گذر داشت

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.

چه ادراكي ازطعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من مثل ايماني از تابش ((استوا))گرم

ترا در سر آغاز يك باغ خواهم نشانيد.

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

پرهای زمزمه

مانده تا برف زمين آب شود.

مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر.

نا تمام است درخت.

زير برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حيات.

مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد.

در هوايی که نه افزايش يک ساقه طنينی دارد

و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف

تشنه زمزمه ام.

مانده تا مرغ سر چينه هذيانی اسفند صدا بر دارد.

پس چه بايد بکنم

من که در لخت ترين موسم بی چهچهه  سال

تشنه زمزمه ام؟

بهتر آن است که بر خيزم

رنگ را بر دارم

روی تنهايی خود نقشه مرغی بکشم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

معجزه وحدت

يکديگر را دوست بداريد ،اما از عشق زنجير مسازيد.

بگذاريد عشق همچون دريای موج ميان ساحلهای جانتان درتموج و اهتزاز باشد.

جامهای يکديگر را پر کنيد ،اما از يک جام منوشيد.

از نان خود به يکديگر بدهيد ،اما هر دو از يک قرص نان تناول مکنيد.

به شادمانی با هم برقصيد و آواز بخوانيد، اما بگذاريد هر يک برای خود تنها باشید.

همچون سيمهای عودکه هريک درمقام خودتنهاست،اماهمه باهم به يک آهنگ مترنم اند

دلهايتان را به هم بسپاريد،اما به اسارت يکديگر ندهيد

زيرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

در کنار هم بايستيد ،اما نه بسيار نزديک

از آنکه ستونهای معبدبه جدايی بار بهتر کشند

و بلوط و سرو در سايه هم به کمال و رویش نرسند

                   خليل جبران خليل

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

وهم

جهان،آلوده خواب است

فرو بسته است وحشت در بروی هر تپش،هر بانگ

چنان که من به روی خويش

در اين خلوت که نقش دلپذيرش نيست

و ديوارش فرو می خواندم در گوش:

ميان اين همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

شب از وحشت گرانبار است.

جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بيدار

چه ديگر طرح می ريزد فريب زيست

دراين خلوت که حيرت نقش ديوار است؟

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

اگر ثروتمند نيستي مهم نيست

بسياري از مردم ثروتمند نيستند

اگر سالم نيستي

هستند افرادي که با معلوليت و بيماري زندگي مي کنند

اگر زيبا نيستي

برخورد درستي با زشتي وجود دارد

اگر جوان نيستي

همه با چهره پيري مواجه مي شوند

اگر تحصيلات عالي نداري

با کمي سواد هم مي توان زندگي کرد

اگر قدرت سياسي ومقام نداري

مشاغل مهم متعلق به معدودي از انسانهاست

اما اگر عزت نفس نداري برو بمير که هيچ نداری

((گوته))                          

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

شب تنهايي خوب

 

گوش كن,دورترين مرغ جهان مي خواند.                               

شب سليس است,ويكدست,وباز.                                            

شمعداني ها

و صدادارترين شاخه فصل,ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان,

در فانوس به دست

و در اسراف نسيم,

 

گوش كن,جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.

چشم تو زينت تاريكي نيست.

پلك ها را بتكان,كفش به پا كن,وبيا.

و بيا تا جايي,كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روي كلوخي بنشيند با تو

و مزامير شب اندام ترا ,مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت:                             

بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.

 

البرز:

 

كتاب هنوز در سفرم

 شعرها و يادداشت هاي منتشر نشده از سهراب سپهري   همراه با نوشته ها و تصاوير تازه تر در چاپ جديد  

     به كوشش:پريدخت سپهري 

   طراح كتاب:فرشيد مثقالي

شابك:1-056-321-964

تهران:نشر و پژوهش فرزان روز

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

....گر خسته اي بمان و اگر خواستي بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست وجوست.
پويندگي تمامي معناي زندگي است.
هرگز
((نگرد !نيست))
سزاوار مرد نيست.
فریدون مشیری
  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :