دشت هايي چه فراخ!
كوه هايي چه بلند!
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي پي چيزي مي گشتم :
پي خوابي شايد,
پي نوري ,ريگي,لبخندي.
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود,كه صدايم مي زد.
پاي نيزاري ماندم,باد مي آمد,گوش دادم:
چه كسي بامن, حرف ميزد؟
سوسماري لغزيد.
راه افتادم.
يونجه زاري سر راه,
بعد جاليز خيار,بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك.
لب آبي
گيوه ها را كندم,ونشستم,پاها در آب:
((من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است!
نكند اندوهي,سر رسد از پس كوه.
چه كسي پشت درختان است؟
هيچ,مي چرد گاوي در كرد.
ظهر تابستان است.
سايه ها مي دانند,كه چه تابستاني است.
سايه هايي بي لك,
گوشه اي روشن وپاك,
كودكان احساس!جاي بازي اينجاست.
زندگي خالي نيست:
مهرباني هست,سيب هست,ايمان هست.
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است,مثل يك بيشه نور ,مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم,كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت,برم تا سر كوه.
دورها اوايي است,كه مرا مي خواند.))


  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 


در گلستانه چه بوی علفی می آيد.

تاچند ساعت ديگه !!!!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

بلندي ها مجذوبمان مي كنند
دامنه ها نه.
اما همچنان كه كوهستان را در چشم انداز داريم
بر جلگه قدم مي گذاريم

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

متن قديم شب
اي ميان سخن هاي سبز نجومي!
برگ انجير ظلمت
عفت سنگ را مي رساند.
سينه آب در حسرت عكس يك باغ
مي سوزد.
سيب روزانه
در دهان طعم يك وهم دارد.
اي هراس قديم!
در خطاب تو انگشت هاي من از هوش رفتند.
امشب
دست هايم نهايت ندارند:
امشب از شاخه هاي اساطيري
ميوه مي چينند.
امشب
هر در ختي به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم ديدار حل شد.
اي سر آغاز هاي ملون !
چشم هاي مرا در وزش هاي جادو حمايت كنيد.
من هنوز
موهبت هاي مجهول شب را
خواب مي بينم.
من هنوز
تشنه آب هاي مشبك
هستم.
دگمه هاي لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
در علف زار پيش از شيوع تكلم
آخرين جشن جسماني ما به پا بود.
من در اين جشن موسيقي اختران را
از درون سفالينه ها مي شنيدم
و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود .
اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن!
جذبه تو همچنان مرا برد .
-تا هواي تكامل؟
-شايد.
در تب حرف,آب بصيرت بنوشيم.
زير ارث پراكنده شب
شرم پاك روايت روان است:
در زما ن هاي پيش از طلوع هجاها
محشري از همه زندگان بود.
از ميان تمام حريفان
فك من از غرور تكلم ترك خورد.
بعد
من كه تا زانو
در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو در تماشاي اشكال شستم
بعد ,در فصل ديگر ,
كفش هاي من از «لفظ»شبنم
تر شد.
بعد,وقتي كه بالاي سنگي نشستم
هجرت سنگ را از كف پاي خود مي شنيدم.
بعد ديدم كه از موسم دست هايم
ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.
اي شب ارتجالي!
دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
پشت ديوار يك خواب سنگين
يك پرنده كه از انس ظلمت مي آمد
دستمال مرا برد.
اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد
خون من ميزبان رقيق فضا شد.
نبض من در ميان عناصر شنا كرد .
اي شب…
نه,چه مي گويم,
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه.
سمت انگشت من با صفا شد.

در رابطه با سوال حضرت البرز که البته خیلی عجله داشتند (دیشب ساعت ده خواندم امروز ساعت ۴ جواب دادم)
كتاب هنوز در سفرم
تهران 7-ارديبهشت
ديروز چيزي نقاشي كردم به نام«آواز هنري پرنده». اين روزها تم پرنده ارگانيسم مرا در اختيار دارد. مفصلهاي من آمادگي پرواز را اندازه مي گيرند. پرنده تنها موجودي كه مرا حسود مي كند. از بچگي حسرت پرواز داشته ام .يك جور حسرت شيميايي كه مثل ديا ستاز واكنشهاي مرا تند مي كند. در پرنده تيزي و شدت حيات محشر مي كند .پرنده آزادي objectif است.آميزه اي است از موسيقي وپر . اتفاقا كار من از موسيقي شكل گرفت…….
امیدوارم این کتابو بخونی و جوابتو بگیری البته فکر می کنم تا اینجا جوابتو گرفتی اما اگه هنوز ایرادی هست این شعر را هم به دقت بخوان در غیر اینصورت........امیدوارم موفق باشی و ووووخواننده خوب.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

چقدر زيبايي زيباتر به نظر ميرسدبا زيور شيرين و معطري كه راستي و وفاداري به آن مي بخشد .گل رز قشنگ به نظر مي رسد ,اما ما براي عطر مطبوعي كه در دل آن جا و مسكن داردآن را قشنگ تر مي دانيم . گلهاي آفت زده همان پر رنگي عميقي را دارند كه رنگ رزهاي معطر است و بر همان خارها مي آويزندو هنگاميكه نسيم تابستان نقاب غنچه هايشان را به يك سو ميزند,با همان شوخي و شنگولي به رقص و بازي در مي آيند,چون هنرشان فقط ظاهرشان و نمايش آنهاست,بي خواستگار زندگي مي كنندو ناديده وپژمرده مي شوندو با خودشان مي ميرند ,رزهاي معطر و مطبوع اينطور نيستند, از مرگ شيرينشان , شيرين ترين و مطبوع ترين عطر ها را در ست مي كنند .و تو هم چنين هستي ,اي جوان زيبا و دلپذير ,وقتي آن جواني از تو ذايل و ناپديد گردد,راستي و و فاداري تو با اين شعر تقطير مي گرددو عطر آن باقي مي ماند.
«شکسپیر»
واقعا می تونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدايا کمکم کن تو اين کوچه باغ ها گم نشم!!!!!!!!!!   
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 


عیدتون مبارک.
اي عبو رظريف!
بال را معني كن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
اي حيا ت شديد !
ريشه ها ي تو از مهلت نور
آب مي نوشند.
آدمي زاد -اين حجم غمناك-
روي پاشويه وقت
روز سر شاري حوض را خواب مي بيند.
اي كمي رفته بالا تر از واقعيت!
با تكان لطيف غريزه
ارث تاريك اشكال از بال هاي تو مي ريزد.
عصمت گيج پرواز
مثل يك خط مغلق
در شيار فضا رنگ مي پاشد.
من
وارث نقش فرش زمينم
و همه انحناهاي اين حوضخانه.
شكل آن نكاسه مس
هم سفر بوده با من
از زمين هاي زبر غريزي
تا تراشيدگي هاي وجدان امروز.
اي نگاه تحرك!
حجم انگشت تكرار
روزن التهاب مرا بست:
پيش از اين در لب سيب
دست من شعله ور مي شد.
پيش از اين يعني
روزگاري كه انسان از اقوام يك شاخه بود.
روزگاري كه در سايه برگ ادراك
روي پلك درشت بشارت
خواب شيريني از هوش مي رفت,
از تماشاي سوي ستاره
خون انسان پر از شمش اشراق مي شد.
اي حضور پريروز بدوي!
اي كه با يك پرش از سر شاخه تا خاك
حرمت زندگي را
طرح مي ريزي!
من پس از رفتن تو لب شط
بانگ پاهاي تند عطش را
مي شنيدم.
بال حاضر جواب تو
از سوال فضا پيش مي افتد.
آدمي زاد طومار طولاني انتظار است.
اي پرنده!ولي تو
خال يك نقطه در صفحه ارتجال حياتي.



  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

كوچه
بي تو مهتاب شبي باز از ان كوچه گذشتم,
همه تن چشم شدم خيره بدنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد :
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب ان جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر اورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شب آهنگ
يادم آيد تو به من گفتي
-از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر آب نظر كن
آب ,آيينه ها عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني ,چندي از اين شهر سفر كن!…
با تو گفتم حذر از عشق ؟–ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!
روز اول كه دل من
به تمناي تو پر زد
چون كبوتر ,لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي من نرميدم,نگسستم…
باز گفتم كه:تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم,نتوانم
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ,نرميدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب هاي دگر هم
نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكني ديگر از آن كوچه گذر هم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 


اونم چقدر زیاد
ای عبور ظريف!
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد.
ای حيات شديد !
ريشه های تو از مهلت نور
آب می نوشند.
آدمی زاد -اين حجم غمناک-
روی پا شويه وقت
روز سر شاری حوض را خواب می بيند.
......
حال منو دارن می گيرن يه عده ای!!!!!! ديگه حتی حوصله يه لحظه کار کردن رو ندارم حتی نوشتن اين اشعار ديگه برام شيرين نيست دلم می خواد يه هوايی تازه داشته باشم فکراييه تو سرم فقط خدا کنه عملی بشه
خدا تا کی
تاکی

.........البرز من که گفتم اولش فقط بخاطر سهرابه که من می نويسم اما.......؟
راستی من که آخر هفته کار می کنم کسی نمی تونه به من بگه تو کم کار می کنی چون من تموم تلاشم رو دارم می کنم تا بتونم اون ........من همه هفته کار می کنم برام شنبه يا يه شنبه نداره مهم .......   
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

روزي كه
دانش لب آب زندگي مي كرد ,
انسان در تنبلي لطيف يك مرتع
با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود .
در سمت پرنده فكر مي كرد .
با نبض در خت ,نبض او مي زد.
مغلوب شرايط شقايق بود.
مفهوم درشت شط
در قعر كلام او تلاطم داشت.
انسان
در متن عناصر مي خوابيد.
نزديك طلوع ترس بيدار مي شد.

اما گاهي
آواز غريب رشد
در مفصل ترد لذت مي پيچيد.
زانوي عروج
خاكي مي شد.
آن وقت انگشت تكامل
در هندسه دقيق اندوه
تنها مي ماند.
  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

و او به شيوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت
ميان عافيت نور منتشر می شد.
هميشه کودکی باد را صدا ميکرد.
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد.
برای ما،يک شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشيديم
و مثل لهجهُ یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها دیدیم
که با چقدر سبد
برای چیدن یک شاخه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پزیشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم .


  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب می فهميد.
صداش
به شکل حزن پريشان واقعيت بود
و پلک هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان می داد .
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحنای وقت خودش را
برای آيينه تفسير کرد.
  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

سايه شدم و صدا كردم:
كو مرز پريدن ها,ديدن ها؟كو اوج «نه من»,درهْ «او»؟
و ندا آمد :لب بسته بپو.
مرغي رفت ,تنها بود ,پر شد جام شگفت.
و ندا آمد :بر تو گوارا باد ,تنهايي تنها باد!
دستم در كوه سحر «او» مي چيد «او»مي چيد.
و ندا آمد:و هجومي از خورشيد.
از صخره شدم بالا.در هر گام,دنيايي تنها تر زيبا تر.
و ندا آمد بالاتر, بالاتر!
آوازي از ره دور :جنگل ها مي خوانند؟
و ندا آمد خلوت ها مي آيند.
و شياري ز هراس.
و ندا آمد :يادي بود ,پيدا شد ,پهنه چه زيبا شد !
« او »آمد ,پرده زهم وا بايد,درها هم:
و ندا آمد پرها هم.


البرز جون بی نام و نشان کجا جویم؟؟؟؟
  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

از سبز به سبز
من در اين تاريكي
فكر يك بره ي روشن هستم
كه بيايد علف خستگي ام را بچرد.
من در اين تاريكي
امتداد تر بازوهايم را
زير باراني مي بينم
كه دعاهاي نخستين سبز را تر كرد.
من در اين تاريكي
در گشودم به چمن هاي قديم
به طلايي هايي
كه به ديوار اساطير تماشا كرديم.
من در اين تاريكي
ريشه ها را ديدم
و براي بوته ي نورس مرگ ,آب مرا معني كردم.
سهراب سپهري

ما که حرفی نداریم اینم از اخوان :

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ,پس ديگر؟ چه داري چشم ,
ز چشم دوستان دور يا نزديك.

کوچه اش را هم می نويسم منتظر باش!!!   
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

سر چشمه رويشهايي ،دريايی،پايان تماشايی
تو تراويدی،باغ جهان تر شد،ديگر شد.
صبحی سر زد،مرغی پر زد،يک شاخه شکست:خاموشی
هست.
خوابم بر بود،خوابی ديدم،تابش آبی در خواب،لرزش
برگی در آب.
اين سو تاريکی مرگ،آن سو زيبايی برگ،اينها چه،
آنها چيست؟انبوه زمان ها چيست؟
اين می شکفد ،ترس تماشا دارد. آن می گذرد،وحشت
دريا دارد.
پرتو محرابی،می تابی،من هيچم:پيچک خوابی.بر نرده
اندوه تو می پيچم.
تاريکی پروازی،رويای بی آغازی،بی موجی ،بی رنگی،
دريای هم آهنگی!   
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

امروز سعيذه نيست که مطلب بنويسه اما ...

آبجی!!!! با معذرت فراوان اميدوارم ببخشين

شراب بايد خورد

 و در جوانی يک سايه راه بايد رفت

همين.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

«چشمها را بايد شست ...

زير باران بايد رفت

واژه بايد خودباد

واژه بايد خود باران باشد»

مال فريدون هم بی مناسبت نيست:

مثل باران

من نمی گويم در اين عالم

گرم پو  تابنده  هستی بخش

چون خورشيد باش

تا توانی

پاک روشن

مثل باران مثل مرواريد باش

              فريدون مشيری

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

تا شقايق هست زندگی بايد کرد

در دل من چيزی است مثل يک بيشه نور مثل خواب دم صبح

وچنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت   بروم تا سر کوه

دورها آوايی است که مرا می خواند.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن

من نديدم بيدي سايه اش را بفروشد به زمين

رايگان مي بخشد نارون شاخه اش را به كلاغ

هر كجا برگي هست شور من مي شكفد

 

مثل يك گلدان مي دهم گوش به موسيقي روييدن

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال وپري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من وتو برود

 

زندگي مجذور «آينه» است

زندگي گل به« توان» ابديت

زندگي ضرب« زمين» در ضربان دل ما

زندگي «هندسه» ساده ويكسان نفسهاست

هر كجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ,فكر ,هوا,عشق ,زمين,مال من است

چه اهميت دارد

 گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت؟

 

صبح ها وقتي خورشيد در مي آيد متولد بشويم.

 

و نترسيم از مرگ

(مرگ پايان كبوتر نيست)

 

لب دريا برويم

تور در آب بيندازيم

وبگيريم تراوت از آب

 

ريگي از روي زمين برداريم

وزن بودن را احساس كنيم

 

بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم

 

و اگر مرگ نبود ,دست ما در پي چيزي مي گشت

و بدانيم اگر نور نبود ,منطق زنده پرواز دگر گون مي شد

و بدانيم كه پيش از مر جان ,خلائي بود در انديشه درياها

 

و نپرسيم كه فواره اقبال كجاست

 

وبياريم سبد

ببريم اين همه سرخ, اين همه سبز

 

زندگي آب تني كردن در حوضچه «اكنون»است

 

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ,همت كن

و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است

 

رفته بودم سر حوض

تا ببينم شايد,عكس تنهايي خود را در آب

 

آفتابي يكدست

سارها آمده اند

تازه لادن ها پيدا شده اند

من اناري مي كنم دانه,به دل مي گويم:

كاش اين مردم دانه هاي دلشان پيدا بود.

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 


شراب بايد خورد
و در جوانی يک سايه راه بايد رفت
همين.   
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

 

 

با ياد خداي مهربان

 

زندگي رسم خوشايندي است

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه عشق

زندگي چيزي نيست كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود

 

هفت سالم بود …….

دقيقا يادم نيست جشن نيكوكاري بود يا عاطفه ها ! اما يك كادو تهيه كرده بودم براي تزيين روش مونده بودم نمي دانستم گل بزنم ,روي كاغذ چيزي بنويسم ,………..به ياد كارت پستالي افتادم  كه خيلي دوستش داشتم زمينه اش گلهاي شقايق (مات شده)بود كه با خط خيلي زيبايي روش نوشته شده بود :

 

تا شقايق هست زندگي بايد كرد

 

ديدم زيادبي ربط هم نيست . اولش خيلي راحت تصميم گرفتم كه كارت پستال رو الصاق كنم اما خيلي دوسش داشتم(علاوه بر زيبايي ظاهري خيلي پرمفهوم بود).

بعد از كلي كلنجار رفتن كارت رو روي كادو زدم و……الان هم اصلا پشيمون نيستم چون مطمئنم صاحب كارت هنوزم كارت رو نگه داشته چون تا شقايق هست اون كارت هم هست .

اونوقت در باره شقايق خيلي فكر كردم !

نمي دونستم شعر مال كيه ؟

اما گفته:.تا شقايق…… !!

معلوم بود كه شاعر خيلي شقابق رو  دوست داره به خاطر همين عشق و علاقه اش هم…………هنوزم همين نظر رو دارم.و تويٍ  آبي  چطور ؟؟

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

آن برتر

به کنار تپه شب رسيد.

با طنين روشن پايش آيينه فضا شكست.

دستم را در تاريكی اندوهی بالا بردم

وكهكشان تهی تنهايی را نشان دادم.

شهاب نگاهش مرده بود.

غبار كاروان ها را نشان دادم

و تابش بيراهه ها 

وبيكران ريگستان سكوت را

و او

پيكرهاش خاموشی بود .

لالايی اندوهی بر ما وزيد.

تراوش سياه نگاهش با زمزمه سبز علف ها آميخت.

و ناگاه

از آتش لب هايش جرقه لبخندی پريد.

در ته چشمانش تپه شب فرو ريخت.

ومن

در شكوه تماشا

فراموشی صدا بودم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

به نام خدا

كسي به من گفت : سهراب را بخوان .

و حال كه خواندم فهميدم كه : كه بود و چه گفت و من كه باشم و چه بگويم و .

همه ي زندگي تاريكم را با تك ستارهاي اميدش روشن ساخت و حال آسمان زيباي دارم .

روحش شاد

تنها در بي چراغي شبها مي رفتم .

دستهايم از ياد مشعل ها تهي شده بود .

همه ي ستاره هايم به تاريكي رفته بود .

مشت من ساقه ي خشك طپش ها را مي فشرد .

لحظه ام از طنين ريزش پيوند ها پر بود

تنها مي رفتم ، مي شنوي ! تنها .

من از شادابي باغ زمرد كودكي به راه افتاده بودم .

آيينه ها انتظار تصويرم را مي كشيدند .

در ها عبور غمناك مرا مي جستند .

و من مي رفتم ، مي رفتم تا در پايان خودم فرو افتم .

ناگهان ، تو از بي راهه لحظه ها ، ميان دو تاريكي ، به من پيوستي .

صداي نفس هايم با طرح دوزخي اندامت در آميخت

همه ي تپش هايت از آن تو باد

چهره به شب پيوسته همه تپش هايم .

من از برگ ريز سرد ستاره ها گذشته ام

تا در خط هاي عصياني پيكرت شعله گم شده را بگشايم .

دستم را به سراسر شب كشيدم ، زمزمه نيايش در بيداري انگشتانم تراويد

خوشه ي فضا را فشردم ، قطره هاي ستاره در تاريكي درونم درخشيد

و سرانجام در آهنگ مه آلود نيايش تو را گم كردم .

ميان ما سرگرداني بيابان هاست .

بي چراغي شبها ، بستر خاكي غربت ها ، فراموشي آتش هاست .

ميان ما ( هزار و يك شب ) جستجو هاست

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

به نام خدا

كسي به من گفت : سهراب را بخوان .

و حال كه خواندم فهميدم كه : كه بود و چه گفت و من كه باشم و چه بگويم و .

همه ي زندگي تاريكم را با تك ستارهاي اميدش روشن ساخت و حال آسمان زيباي دارم .

روحش شاد

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد.
و اينک شاخه نزديک !از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربايش نيست

عطش اشنايی

است.   
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

ای نزديك

در نهفته ترين باغ ها دستم ميوه چيد .

و اينك ، شاخه ی نزديك ! از سرانگشتم پروا مكن .

بی تابی انگشتانم شور ربايش نيست .

عطش آشنايی ست .

درخشش ميوه ! درخشان تر .

وسوسه چيدن در فراموشی دستم پوسيد .

دورترين آب

ريزش خود را به راهم فشاند .

پنهان ترين سنگ سايه اش را به پايم ريخت .

و من شاخه ی نزديك !

از آب گذشتم ، از سايه به در رفتم ، رفتم ، غرورم را بر ستيغ عقاب آشيان شكستم .

واينك ، در خميدگی فروتنی ، به پای تو مانده ام .

خم شو ، شاخه ی نزديك .

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

روز از نو روزی از نو

امروز مال فريدون است

حيف می دانم كه ديگر برنمی داری از ان خواب گران سر

تا ببينی خرد سال سالخورد خويش را كين زمان چندان شجاعت يافته است

تا بگويد :راست می گفتی پدر!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

سلام

خيلی خوشحالم چون اولين يادداشتم را می نويسم فقط به خاطر سهراب كه خيلی دوستش دارم فعلا بسنده می كنيم:

آسمان آبی تر

آب آبی تر

 

اناری می كنم دانه به دل می گويم:

كاش اين مردم دانه های دلشان پيدا بود

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :

 

....واوست قادرمطلق..

 

خوشحالم از اينکه اولين يادداشت را می نويسم

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :