باران

ديشب پيغامم را با باران  فرستادم.

گفتم نامم را در دفتر عاشقان بنويسيد.

بنويسيد: عاشق  عاشق عشق  عشق بارانی.

آنها هم نوشتند.

با باران الهی نوشتند.

ديشب دگرگون شدم خدايی شدم  عاشق شدم.

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :

خراب

 

فرسود پاي خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذيرد آخر كه :زندگي
رنگ خيال بر رخ تصوير خواب بود.

دل را به رنج هجر سپردم، ولي چه سود،
پايان شام شكوه ام.
صبح عتاب بود.

چشمم نخورد آب از اين عمر پر شكست:
اين خانه را تمامي پي روي آب بود.

پايم خليده خار بيابان .
جز با گلوي خشك نكوبيده ام به راه.
ليكن كسي ، ز راه مددكاري،
دستم اگر گرفت، فريب سراب بود.

خوب زمانه رنگ دوامي به خود نديد:
كندي نهفته داشت شب رنج من به دل،
اما به كار روز نشاطم شتاب بود.

آبادي ام ملول شد از صحبت زوال .
بانگ سرور در دلم افسرد، كز نخست
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود.

 

دير اومدم اما دستام پره!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :