شاعر زمستان

چون درختی در زمستانم

ریخته دیریست

هر چه بودم یاد، هر چه بودم برگ...

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٥

زیاد روز سهراب

پانزدهم مهر زادروز سهراب سپهری گرامی باد شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خودزندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی دادشعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین:با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟!!!هیچ زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماندشاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی...   
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ مهر ،۱۳٩٤
تگ ها : سهراب سپهری

همراه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم. دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود. همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود. مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد. لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود. تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها. من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم. آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند، درها عبور غمناک مرا می جستند. و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم. ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی. صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت: همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه تپش هایم. من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم. دستم را به سراسر شب کشیدم ، زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشه فضا را فشردم، قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید. و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم. میان ما سرگردانی بیابان هاست. بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست. میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست.   
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ،۱۳٩٤

دوستت دارم...

من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغـــاز عالــم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم ؛ تـــــو را دوست دارم

نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهــــم تــــو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غـم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیــــا تا صدا از دل سنگ خیــــزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد همـــآواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

 قیصر امین پور

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ امرداد ،۱۳٩۳

تو هم آزار دیدی؟

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی ؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی ؟

آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی
از چارچوب پنجره دیوار دیدی ؟

اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی ؟
از زیر امواج ، آسمان را تار دیدی ؟

نام کسی را در قنوتت گریه کردی ؟
از " آتنا " گفتن " عذاب النار " دیدی ؟

در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی ؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی ؟

آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی ؟

رفتی مطب ، بی نسخه برگردی به خانه ؟
بیمار بودی مثل من ؟ بیمار دیدی ؟

حقا که با من فرق داری ؛ لا اقل تو
او را که میخواهی خودت یک بار دیدی!

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ خرداد ،۱۳٩٢
تگ ها :

دچار یعنی عاشق

چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها!

خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی

دچار یعنی

           عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریایی بیکران باشد!

 

همیشه فاصله ای هست

 

دچار باید بود

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳٩٢
تگ ها : سهراب سپهری

تو مرا دریاب

اگر نام مرا با الماس بنویسند
یا ننویسند چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...
تو مرا بخوان...
تو مرا دریاب!

 



  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩۱

چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

دو سال است که می دانم بی قراری چیست
درد چیست
مهربانی چیست
دو سال است که می دانم آواز چیست
راز چیست
چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳٩۱
تگ ها : تنهایی

کاوه یا اسکندر

...

هر که آمد بار خود را بست و رفت

ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

زآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ!؟

زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب!؟

باز می گویند: فردای دگر... 

صبر کن تا دیگری پیدا شود... 

کاوه ای پیدا نخواهد شد، امیّد 

کاشکی اسکندری پیدا شود...

  
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳٩۱

صدای خوب تو

صدا کن مرا

 

صدای تو خوبست لبخند

 

 

برای دلتنگیهای این روزهای خودم

 

  
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳٩۱
تگ ها : صدای پای آب

← صفحه بعد